سالروز ورود امام خميني(ره) به ايران مبارك باد.
پارسال وقتي كلاس اول بودم اين قصه را از خودم ساختم و نوشتم و براش نقاشي كشيدم. براي خيلي جالب بود كه قصه اي كه ساخته ام را خودم نوشتم و ديگه بابا برام ننوشت. چون تازه با سواد شده بودم.
يك روز من براي ناديا گربه خريدم. كه آن روز، [روز] شادي بود. كه امام آمد. شاه را مردم بيرون كردند. و مردم شاد شدند.
[تصوير دست نوشته زينب در ادامه مطلب ]

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 22:3  توسط زينب كيارزم
|
|
خدايا شر اسرائيلي هاي وحشي ر ا از سر كودكان غزه كم كن |
|
براي سلامتي و پيروزي مردم غزه دعا كنيم |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 22:19  توسط زينب كيارزم
|
|
شهادت امام حسين و ياران با وفايش تسليت باد |
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 9:58  توسط زينب كيارزم
|
سلام
اين روزها سرم خيلي شلوغه ! مثلا موقع امتحاناته.!! خيلي وقته كه تو وبلاگم چيزي ننوشتم چند روز پيش بابام گفت خيلي وقته كه براي وبلاگت مطلب جديدي ننوشتي . من هم تصميم گرفتم يكي از بازي هايي كه بابام درست كرده و با من بازي مي كرد رو براتون بنويسم. من وقتي تازه داشتم خواندن و نوشتن ياد مي گرفتم اين بازي رو خيلي دوست داشتم و با بابام بازي مي كردم. شما هم بازي كنيد شايد خوشتون بياد. بابام اسمشو گذاشته بود كلمه نويسي زنجيره اي. البته چند تا بازي نوشتني هم خودم اختراع كردم كه بعدا براتون مي نويسم.
بازي دو نفره است. هر نفر كه نوبتش است يك كلمه مينويسد كه حرف اول آن ، بايد حرف آخر كلمهاي باشد كه نفر قبلي نوشتهاست. هر كس كه نوبتش شد و نتوانست يك كلمه جديد بنويسد سوخته است.
با بابام خيلي بازي ميكردم. اولش برام سخت بود ولي هرچه بيش تر حروف الفبا را ياد مي گرفتم بهتر مي تونستم بازي كنم و بيشتر كيف مي كردم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:13  توسط زينب كيارزم
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 7:18  توسط زينب كيارزم
يك روز خانم كلاس اولم ميخواست درس ( كـ ك ) را بدهد. آن وقت ديد برف آمد. او تصميم گرفت درس (فـ ف) را درس بدهد. آن وقت ما را به حياط مدرسه برد و به ما گفت: با انگشتتان روي برف ف غير آخر و ف آخر بنويسيد. ما دو كلاس بوديم اول كلاس ما آمد و بعدا كلاس ديگر. وقتي همهي بچهها فـ ف را نوشتند. خانم صفيخاني گفت: هركس فـ ف را نوشت اگر دلش ميخواهد ميتواند برف بازي كند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 20:57  توسط زينب كيارزم
|
وقتي كلاس اول بودم قصه ي زير را از خودم درآوردم و نوشتم
يك روز من براي برف بازي رفتم و نرگس را ديدم و با من رفتيم براي برف بازي ميكردم. من به خانه رفتم و مادرم براي من و نرگس سوپ درست كرد. من و نرگس با شيدا براي سينما برگشتيم. كه به نمازخانه رفتيم و نماز خانديم(خوانديم) تمام.
[قصهي بالا را زينب وقتي كلاس اول بود ساخت و نوشت. تاريخ آن ثبت نشدهاست اما با توجه به املاي كلمه ي خوانديم معلوم است كه هنوز درس خوا را نخوانده است. شايد اين اولين قصهاي باشد كه زينب هم آن را ساخت و هم خودش نوشت. اشتباهات انشايي قصه نشانه اولين تجربه هاي نوشتاري زينب است. قبل از اين قصههايي از خودش ميساخت كه يا من آنها را مينوشتم و يا نمينوشتم!!
در ضمن تصوير دست نوشته را در ادامه مطلب مي توانيد ببينيد. پدر زينب]
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:31  توسط زينب كيارزم
|
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 18:15  توسط زينب كيارزم
يكي بود يكي نبود. غير از خداي مهربان هيچ كسي نبود. فصل پاييز بود و تمام برگ درختان ريخته بود. خرگوش ايستادهبود و يك درختي را ديد كه فقط يك سيب قشنگ داشت. خرگوش با خودش گفت عجب سيب خوش عطري و سرخي . كاش سيب پايين درخت بود . چند دقيقه بعد ..... كلاغي از راه رسيد. خرگوش از كلاغ خواست كه سيب را برايش بيندازد.كلاغ سيب را با نوكش انداخت و روي تيغهاي جوجهتيغي افتاد. جوجهتيغي كه خيلي گرسنهاش بود، گفت:‹‹ آخ جون! سيب مال منه.›› خرگوش گفت :‹‹من اول سيب را پيدا كردم.›› كلاغ گفت :‹‹من آن را از شاخه چيدم.›› جوجه تيغي كه خيلي گرسنه اش بود مي خواست سيب را بخورد. و بعد با همديگر بحث كردند. آن ها در راه خرس دانا را ديدند . خرس گفت چرا با يكديگر دعوا ميكنيد سر چي دعوا ميكنيد. خرگوش گفت: ‹‹سر سيب.›› خرس گفت خوب اول با هم مشورت كنيد. بعد هم يك كاري بكنيد. كه همه بتوانند از آن بخورند. شما بايد سيب را بين هم تقسيم كنيد. جوجه تيغي سيب را به چهار قسمت تقسيم كرد. يكي براي خرگوش كه آن را اوّل پيدا كرده بود. يكي هم براي كلاغ كه از درخت چيد. يكي هم براي خودش كه زودتر برداشت و آخري را هم به خرس داد. و گفت:‹‹ خرس مهربان! اين هم سهم تو كه به ما ياد دادي سيب را تقسيم كنيم ››

اين قصه را از يك كتاب قصه خيلي قشنگ خواندم و خلاصه اش را نوشتم. اميدوارم از خوندن او لذت ببرين
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:15  توسط زينب كيارزم
|
-
حلزون داخل باغچه و كنار بركه زندگي ميكند.
-
حلزون برگ سبزي و گل مي خورد.
-
حلزون دو تا شاخك بزرگ بالاي سرش دارد.
-
چشم حلزون بالاي شاخكهاي اوست.
-
حلزون هيچ صدايي را نميشنود
-
حلزون پشتش صدف دارد.
-
صدف آنها خيلي سفت است.
-
حلزون مثل مرغ تخم ميگذارد.
-
حلزون خيلي آرام حركت ميكند.
-
حلزون موقع خطر، توي صدف قايم مي شود.
-
قورباغه، سوسك و پرندهها دشمن حلزون هستند.
-
بعضي حلزون ها ده سال زندگي ميكند.
اين مطالب را در مجلهي سنجاقك شمارهي 7 مهرماه 86 خواندم و خلاصه ي آن را نوشتم.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 20:51  توسط زينب كيارزم
|